۱۳۹۲ مهر ۲۸, یکشنبه

472

دیشب پدر برای بار چهارم توی این چند ماه اخیر فکر کرده بود کسی در حال سرقت از ماشینش بوده.
رفته بود به مادرش سر بزنه و وقتی برگشته دیده کسی تو ماشینش نشسته.
انقدر دست و دلش تو این مدت لرزیده که سریع عصبانیتش زده بالا و رفته سر وقت طرف.
بدون اینکه مهلت بده طرف حرف بزنه، چنان یارو رو آش و لاش کرده که حد نداره.
بعدن معلوم شده که طرف همسایه‌ی منزل عمو بوده و چون دیده در ماشین رو بابا باز گذاشته اومده نشسته تو ماشین که نکنه دزدی چیزی بیاد سر وقت ماشین.
طفلک کلی شرمنده شده بود، در راستای آروم کردنش گفته بودم تقصیره خودشه پدر من، آدم در راستای امور خیرخواهانه هم که می‌خواد حرکت بزنه، درست می‌زنه، نمی‌رن تو ماشین یارو بشینن که! وامیستاد دم ماشینت.

هیچ نظری موجود نیست: