من ماندهام تنهای تنها... من مانده ام تنهای تنها داهاهاهاهای یاهاهاهاهاهای
عجیب فاز خوندن گرفتم.
عجیب فاز خوندن گرفتم.
امروز تو اینستاگرام اقلیما یه نوتی خوندم، تو کپشنش نوشته بود:
Because it feels so good when I stop.
سخنم با اون دسته از دوستانه که از من میپرسن "چرا من نمیکشم بیرون؟ چرا هی ادامه میدم؟"، خواستم بگم احتمالن بخاطر اینه که وقتی بکشی بیرون حس خیلی خوبی داره. منتظری به نقطهی عطفش برسه.
از صب تا حالا رفته بیرون نیومده، حیف که یه هفته مسافرت بودم و سرکار نبودم نمیتونم بش غر بزنم.
میان صید غمها...
چه خوشگل شده پدسگ از دو سال پیش که من ندیدمش، یا لااقل تو این عکسه که اینطور بود.
اکثر مواقع این "یا لااقل که..." رو میگم تا مثلن به شنونده حالی کنم خودم بهترشو دیدم، لازم به زر زیادیِ شوما نیست که بیای بگی فیلان. از سر داداشم افتاده تو دهنم، بسکه توضیح میده!
یه چیز دیگهام میخواستم اینجا بنویسم که آخریش باشه، منتها هر چی فک میکنم تو این نیم ساعته یادم نمیاد... حیف!
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر