گاهی عکس آدمها انگار جلوی رویت سبز میشود و درسته که سر تاریخهای خاصی همیشه یادشان میکنی، ولی خب همیشه هم که یادشان نیستی، اما همین که عکسشان ناگهان جلوی رویت ظاهر میشود، وقتی به فولدری اشتباهی میروی، یکی از جاهایی که خاطرهها را دفن کردهای، قلبت درد میگیرد، بعد از این همه، میفهمی چقدر دلت برایش تنگ شده.
مدتها بود حتا اسمش توی ذهنم هم صدا زده نشده بود.
امشب، به طور همزمان توی فیسبوک داشتم کانورسیشنهای فیسبوکم، کم اهمیتترها رو پاک میکردم و بعضیها رو آرشیو میکردم که باز هم عکس و اسمش رو دیدم، سر به پروفایلش زدم، هی تلخند زدم، هی نفسم رو محکم از سوراخهای بینیم بیرون دادم.
ما، پشمالوها، وقتی قلبمون درد میگیره و به اصطلاح میخوایم سینه مونو چنگ بزنیم، پیرهنمون فقط نیست که تو دستمون مچاله میشه، کلی مو هست که کنده میشه و دهنمون رو سرویس میکنه.
مدتها بود حتا اسمش توی ذهنم هم صدا زده نشده بود.
امشب، به طور همزمان توی فیسبوک داشتم کانورسیشنهای فیسبوکم، کم اهمیتترها رو پاک میکردم و بعضیها رو آرشیو میکردم که باز هم عکس و اسمش رو دیدم، سر به پروفایلش زدم، هی تلخند زدم، هی نفسم رو محکم از سوراخهای بینیم بیرون دادم.
ما، پشمالوها، وقتی قلبمون درد میگیره و به اصطلاح میخوایم سینه مونو چنگ بزنیم، پیرهنمون فقط نیست که تو دستمون مچاله میشه، کلی مو هست که کنده میشه و دهنمون رو سرویس میکنه.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر