۱۳۹۲ تیر ۲۴, دوشنبه

449

آدما چه راحت آرزویت می کنند، که ای کاش هرگز پاتو تو زندگی شون نذاشته بودی.
یاد سه سال پیش و روز اولی که دیدنت می کنن و ... تو هم می نشینی یاد لحظه ای میافتی که تو سرمای دی ماه تمام صف ترمینال ونک رو باهاش واستادی تا سوار بشه بعد خودت بری.
یاد نگاه رو به بالاش که بتونه صورتت رو ببینه، لبخندهایی که پر از حرف بود، چشمایی که... من تمام تو، تمام توی آن روز رو هم از بحرم هنوز، می دانی؟

هیچ نظری موجود نیست: