۱۳۹۱ خرداد ۶, شنبه

313

صدای گوشیم که در اومد از رو میز ورداشتمشو اسم طرفو نگاه کردم، سایلنتش کردم و دوباره گذاشتم سر جاش، یه خورده دیگه چراغش خاموش روشن شد تا اینکه قط شد.
دوباره زنگ خورد، بدون نگاه کردن سایلنت کردم، دوباره زنگ زد، نگا کردم، یکی دیگه بود، ورداشتم. تا گفتم سلام، گفت مرتیکه چرا گوشیتو ورنمی‌داری؟ گفتم تو جلسه‌م، گفت آره مرگ تو، صدا قل قل میاد، گفتم خو جلسه تو قهوه‌خونه‌س. گفت خیله خب زنگ بزن بعدن، کارت دارم، گفتم باشه، قط کرد.
گفت کامی اینو ببین، روزنامه رو نشون می‌داد، تیتر زده بود که پیرمرد هشتاد و سه ساله تو ابرکوه بچه‌دار شده. یه خنده‌ی تمسخرآمیزی کردم و گفتم بی خیال، بریم ادامه صوبتمون. گفت چطو شد آخه؟ گفتم مگه جوکشو نشنیدی؟ سه تایی با هم گفتن نه! گفتم خیلی معروف و قدیمیه که! اصن بینُله! چطور نشنیدین؟ می‌گه یارو پیرمرده رفت پیش دکترش با ذوق داشت از زن جوونش می‌گفت و از این که دوباره بچه‌دار شده. دکتره هم بهش گفت بذار یه داستانی رو برات تعریف کنم، یه روز شکارچی اول صبح توی تاریکی اومد بره شکار، وقتی خواست از خونه بره بیرون، به جای تفنگ چترشو ورداشت، تو جنگل یه پلنگ جلو راهش سبز شد، چترشو آورد بالا و شلیک کرد، صدای شلیک اومد و پلنگه مرد. پیرمرده گفت اما این امکان نداره. دکتره هم گفت هوووم. زدن زیر خنده، یکی از بچه‌ها گفت توام با این هوم گفتنت نمودی مارو، ولی جدن همینه، پیرمرده اگه عاقل باشه باس بره آزمایش دی‌ان‌ای، گفتم بگذریم، بریم سر صوبت خودمون... گوشیم دوباره زنگ خورد، سه تایی گفتن بهع.

واقعن چرا من این خزعبل رو نوشتم؟

هیچ نظری موجود نیست: