۱۳۹۱ خرداد ۳۱, چهارشنبه

می‌پرسند چطوری مصدوم؟

آدمی، یک وقت‌هایی در موقعیت‌هایی قرار می‌گیرد که هر که از راه می‌رسد، با اشاره به حال آن روزهایش، احوالش را که می‌پرسند، فقط محض بهتر بودن یا بدتر بودن می‌پرسند.
مثلن می‌پرسند چطوری درب و داغون؟ احوالت خوبه اوراقی؟ امروز چطوری اسقاط؟ یه سری دیگه هم بعد از احوالپرسی‌شون اشاره به این موضوع دارن و می‌گن دیگه پیریه و هزار دردسر یا توام که مثل قوریِ بندزده شدی یا باس بدیمت یه دونه نوتو بگیریم و از همین ها...
و خب آدمی چه بگوید؟ اگر حرف‌ها پای تلفن یا با تکست زدن رد و بدل شده باشن که خب حداکثرش فرستادن یک دونقطه و پرانتزی باز جلویش است یا که صدای نفسش را جوری داخل تلفن بدهد انگار که میخندد. سختش به وقت روبرو بودن است، وقتی باید سرت رو پایین بیندازی، زهرخندی تحویل بدهی و وانمود کنی که ناراحت نیستی.
می‌دانی رفیق؟ از این حرف‌ها ناراحت نمی‌شوم، کلن سخت‌تر از آنم که با حرف ناراحت شوم. ناراحت از این می‌شوم که چرا؟ چرا باید کس یا کسانی بتوانند این حرف‌ها را بزنند. می‌دانی؟ در اوج جوانی این حرف‌ها را شنیدن درد دارد، دردِ خود کلیه‌ی نابودم که از یاد برود اینها از یاد نمی‌رود. از یادِ خاطره‌بازِ دیوانه‌ای همچون من نمی‌رود.
سخت است.

هیچ نظری موجود نیست: