۱۳۹۰ شهریور ۱۹, شنبه

آمیزش دو بالدار

داشتم واسشون تریف می‌کردم که دیشب طرفای دو و سه که رفتم دارالخلا، - از وقتی صدای شاملو رو شنیدم اینطور می‌گم - در حین پروسه‌ی ریدن دیدم دو تا سوسک که هر کدوم اندازه‌ی انگشت فاکم بودن، از پشت چسبیده بودن به همدیگه و داشتن حالشو می‌بردن و یحتمل در آینده‌ای نزدیک تخم ریزی می‌کنن و با جمع کثیری از توله سوسک‌ها روبروییم.
خواهرم با یه ابرو بالا پرسید توله سوسک!؟
بابام پرسید کشتیشون؟
گفتم نع! همزیستی مسالمت آمیز و اینا
یه نگاه متسفی به مامانم کرد، مامانه هم گفت خاک بر سرت نکنن
رو به بابام گفتم نه! خدایی می‌خوام بدونم خودت خوشت میاد این جور مواقه یکی با دمپایی بزنه له‌ت کنه؟
زدن زیر خنده، خواهرم گفت خیلی بی شعوری.
من یه هیه ازم در اومد که ینی فک کن ندونم و گورم رو از محفل شاد خونواده گم کردم، چرا که جوک‌های خودم برای خودم خنده‌دار نبود اصلن.

هیچ نظری موجود نیست: