۱۳۸۹ دی ۱, چهارشنبه

یلدا اصن بوی زمستون نداشت

می‌خواستم طبق معمول و همیشه گزاف بنویسم، این بار از شب یلدا، اومدم ببینم پارسال چی نوشتم؟ اصلا چیزی نوشتم؟ نمی‌دونم! نگاه نکردم، آخه دلم خواست که نگاه نکنم... بعد فکر کردم امشب که شب یلداست! دقیقا از کی شبِ یلداست؟ از موقع غروب آفتاب؟ یا شاید از دیشب که اس‌ام‌اس‌های تبریک یلدا شروع کردن به اومدن، از این‌هایی که 5تا جیک نوشته شده و می‌گه یه جیک بنویس، بفرست واسه بعدی... حساب کردم یعنی هنوز جوجه‌م؟ فکر کردم نه! نفرستادم! یا شاید از اون موقعی که دیشب اس‌ام‌اس اومد برام که نوشته بود هرچه از روشنی و سرخی داریم، برداریم. کنار هم بنشینیم و بگذاریم که دوستی‌ها سدی باشند در برابر تاریکی‌ها... یلدایتان رویایی، روزهایتان پر فروغ و شب‌هایتان ستاره باران.
هیچ‌وقت از این اس‌ام‌اس‌هایی که همه‌ش فقط حرفه و هیچ چیزیش بویی از حقیقت نبرده خوشم نمیومده!
دیشب پسر جوونی اومد دم در و گفت مامور شهرداریه! بابا یه خورده نگاش کرد و گوشی رو برداشت و گفت پیرمردی که کوچه رو جارو می‌کنه می‌شناسه و به اون پولی نمی‌ده! با خودم گفتم اومدی و نیومد، شاید عوض شده باشه! اونوقت چی؟ ولی امروز راس 6:30 بعدازظهر پیرمرد اومد، رفتم دم در، ماهانه‌ش رو گذاشتم کف دستش و دستش رو گرفتم، اولش می‌خندید، ولی وقتی دستش رو گرفتم هول کرد، فکر کنم یه آن ترسید، خندیدم، گفتم کاریت ندارم که! پرسیدم فقط می‌خوام بدونم اونی که ساعت 3:30 صبح جارو می‌زنه برگا رو خودتی؟ خندید، گفت بله آقا! گفتم آقا خودتی، نگو آقا! گفت چشم آقا... ببخشید! گفتم من از این ببخشید هم بدم میاد، حالا مهم نیست... خندید گفت باشه، نمی‌گم دیگه آقا... ببخ... صدای خنده‌ش بلند شد این دفعه، خندم گرفته بود از سادگیش، یه اسکناس دیگه گذاشتم تو دستش و گفتم، اگه بدونی شبا صدای جاروت چه می‌کنه با دل ما!!! چیزی نگفت، گفتم شب یلدایی نمی‌خوای بری خونه؟ بازم ساکت موند، ترسیدم یه وقت بغضی کنه، همین که فشار دستم رو کم کردم، دستش رو آروم کشید از تو دستم بیرون، تشکر و خدافظی و رفت... فکر کنم یلدای امسالم از همون ساعت 6:30 با پیرمرد شروع شد! قرار بود مث هر سال همه جمع بشن خونه‌ی ما، ولی همه‌ی برنامه‌ها به هم خورد و مهم نیست چرا! امسال نه انار داشتیم و نه هندونه(هیچ وقت خوشم نمیومده به هندونه، بگم هندوانه) 7 که شد، رفتم بیرون شیرینی و یه کم تخمه بگیرم، لااقل واسه جمع خودمون، گرمه، هوا گرمه! واسه‌‌ی این شب هوا خیلی گرمه، منی که دیوونه‌ی زمستونم به خاطر سرماش، درست بر عکس 99% آدم‌هایی که می‌شناسم، چون تا حالا ندیدم کسی فصل مورد علاقه‌ش زمستون باشه... اون یک درصد هم خودمم، با احتمال اینکه کسی مث من هست سلیقه‌ش...
مامان از همون مامانهاست که با اینکه کسی هیچ خریدی نکرده، یهو می‌بینی از سوراخ سمبه‌های خونه کلی تنقلات جور می‌کنه و امشب هم جور کرد، حسابی هم جور کرد، تخمه، بادوم، برگه و گردو و... تازه نه شده بود که دیوان آوردیم و واسه همه فال گرفتیم، هر هشت نفرمون، حتی خواهرزاده‌ی 8ساله‌م! هر کسی نیت می‌کرد و بابا براش باز می‌کرد، اولش گفتم حافظ رو بدیم به بابا، بابا سیماش به حافظ وصله، خوب در میاره و داداشم هم با گفتن اینکه کانکشن‌ش خیلی آسه! حرف منو تایید کرد، بابا باز می‌کرد و خواهرم می‌خوند... عجیب معجزه می‌کنه این حافظ... تو پرانتز اینم بگم که یادم میاد 8 یا 9 سالم بود، شبِ شب یلدا بود، تلویزیون مصاحبه با مردم رو نشون می‌داد، ازشون می‌پرسید به فال اعتقاد دارن؟ یه سری می‌گفتن نه، اصلا! یه سری کم و بیش بودن و بعضیا هم آره! ولی جملگی به حافظ اعتقاد داشتن! امشب فقط با اشعار حافظ بود که خندیدم، با اشعاری که گاهی آدم رو چطوری لو می‌داد... خواستیم شاهنامه هم بخونیم، ولی خوب جمع ساعت 10:30 پاشید، چرا که هر کس رفت به خصوصیاتش برسه که چند ساعتی ازش غافل شده بود، وقتی میومد و می‌دید کسی نیست، فکر می‌کرد تموم شده و می‌رفت، غافل از اینکه همه یک سر اومدن و پرسیدن اِه! تموم شد، پس منم برم... داشتم میومدم بشینم پای نت که همسایه صدام کرد و گفت بیا با هم قلیونی چاق کنیم و چای داغی بزنیم، دو ساعتی نشستیم، یاوه بافتیم و همدیگه رو دست انداختیم، پا شدم اومدم خونه و نشستم اینجا به نوشتن، نوشتنِ بدون ویرایش! اولش می‌خواستم گزاف بنویسم، بعد دلم نخواست، ولی آخر سر هم همه یاوه و به دور از حوصله‌ی خواننده شد...
هنوز ابیات فالم تو ذهنم رژه می‌رن...

بیــا که رایـتِ منصـور پادشــاه رسـیــد
نوید فتح و بشارت به مهر و ماه رسیـد

جمالِ بخت ز رویِ ظفر نقـاب انداخـت
کمـال عدل به فریـادِ دادخــواه رســید

سپـهرِ دور خـوش اکنون کـند که ماه آمـد
جهان بِکام دل اکنون رسد که شاه رسید

ز قاطعـان طریق این زمان شـوید ایمـن
قوافلِ دل و دانش کـه مـردِ راه رســـید

عزیـزِ مصـــر بـه رغــم برادران  غیــــور
ز قعــر چاه بـرآمـد به اوج مــــاه رســید

کجاست صوفیِ دجّـال فعل مُلحد شکل
بگــو بسـوز که مهــدیّ دین پنـاه رســید

صبا بگو که چها بر سرم درین غم عشق
ز آتــش دل ســــوزان  و  دود آه رســـید

ز شـوق روی تو شــاهــا بـدین اســیرِ                              
همان رســید کز آتش ببرگِ کـاه رسـید

مـرو بخـواب که حـافظ به بارگـاهِ قبـــول
ز وردِ نیم شب و درسِ صبحـگاه رســید