۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۵, چهارشنبه

از غرب تا شرق

یه  صمیمی هست که هر شب فریاد می‌زنه تا بی‌نهایت که راهی نیست!

ولی تا یک قدمی‌ش نباشی که نمی‌شه گفت راهی نیست! می‌شه؟

در یک قدمیِ بی‌نهایت بودن، مثل این می‌مونه که به خیلی دور، خیلی نزدیک باشی! نه؟

امشب به این فکر می‌کردم که خیلی دورِ خیلی نزدیک مثل 66شرقی می‌مونه!(کوچه‌ی ما 66غربیه) میون این دو تا کوچه که از اسمشون به نظر خیلی نزدیک میان، 6-7 لاین بزرگراه، 4-5لاین خیابون موازیِ بزرگراه، چندین پیاده رو و کلی سبزه کاری و زیباسازی‌های قالی‌بافی وجود داره! برای رفتن به این خیلی دور، لااقل نیم ساعت تو راهی... و جالب اینجاست که تا بحال پای من به این خیلی نزدیک نرسیده...

پ. ن: هرچند که مسلما حرف اون خیلی پر معناتره، من فقط گذری از ذهنم رو نوشتم اینجا!

۳ نظر:

ناشناس گفت...

:دی

مرجان گفت...

باز خوبه تا 66 شرقي بالاخره يه راهي پيدا ميشه
خيلي وقتا هيچ راهي براي هيچ چيز پيدا نميشه
ميدوني هر چي حرفي نا مفهوم تر و گنگ تر باشه فلسفي تره!!!!!!!!!

نیکی گفت...

این صمیمی کی بوده؟
جدیدا دانشمندان به این نتیجه رسیدن که خطوط موازی در بی نهایت به هم میرسند
بعدش هم قشنگیش به همین سختیهاشه دیگه