یه چند وقتی بود که فاصله زمانی بین پستهام کم شده بود.
یه چند وقتی بود شدید رو فاز غم بودم.
دیگه حال خودم هم از خودم به هم میخورد.
چه برسه به خوانندهی بیقانون...
خلاصه این شد که تصمیم گرفتم یه مدت ننویسم.
اما دیدم انگار این یه مدت زیاد هم طول نکشیدها...
حالم تقریبا اومده سر جاش، یعنی نه اینکه مشکلات کم شده باشه.
زیادتر هم شده.
اما خوب، دیگه رگ بیخیالی کلفتتر شده و کلا بیخیالی رو تی کشیدن، خیلی بهتر و سادهتر از اونای دیگهس.
بالاخره فردی به سن و سال من، هر چقدر هم حوصلهی هیچی رو نداشته باشه، یه سری آرزو داره که همه میگن " فلانی جوونه! هنوز کلی آرزو داره!"
اما خوب وقتی که از رسیدن به همهی آرزوهات نا امید بشی، میری رو فاز غم و فقط چرندیات به خورد خودت و رفقات میدی دیگه، غیر اینه؟
درست زمانی که دیگه حس میکنی داری رو پا میشی و میتونی دوباره مثل سابق بری سراغ کارایی که میکردی و حال و کیف و اینا.
یه سر درد قدیمی شروع میشه.
ولی این بار که میری پیش پزشک، بهت نمیگه چیزی نیست.
نمیگه به خاطر عصبی بودنته.
نسخهی پر از مسکن بهت نمیده و خیلی چیزهای دیگه رو نمیگه و نمیده و ازت نمیخواد.
پزشک سرش رو میندازه پایین، یه تکونی بهش میده و اینور اونورش میکنه، دوباره میاره بالا و خیره به چشمات نگاه میکنه، عینکش رو برمیداره و یه فشاری با انگشتاش به چشماش میده، انگشتاش خیس میشه، انگار که میخواد جلوی اشکاشو بگیره، دستمالش رو برمیداره و شیشه عینکش رو تمیز میکنه، محتویات دماغش رو میکشه بالا.. همینطوری که منتظر داری به لبهاش نگاه میکنی که یه حرفی بزنه، از حرکتش خندهت میگیره و بازم به سکوتت ادامه میدی.. پزشک دوباره عینکش رو میذاره سر جاش، یه نگاه به تمام وجودت میندازه، انگار که میخواد از تک تک رازهای درونت سر در بیاره.. با خودت میگی "دُکی چرا عوض فک زدن، داری به قد و بالای رشیدم نگاه میکنی؟" بازم نیشت از فکری که کردی باز میشه.. میگه "پسرم چند سالته؟" میگم "21 و اندی، چطور؟" میگه "همینطوری" میگم "آخه؟" فقط یه آه میکشه. از پشت میزش بلند میشه و میره کنار پنجره و به خیابون نگاه میکنه.. میگه "12،13سال پیش که بابات این کلینیک و اون بیمارستان رو میساخت.....(ادامهی خاطرات) تو یه برادر هم داری! درسته؟" میگم "آره دکتر! من کلی کار دارما، کلی قرار مدار دارما، کلی آقا و بانو هست که باید ببینم، انقدر علافم نکن! دیگه منو که از قبل تولد میشناسی! بگو! من تحملش رو دارم!" تمام حرفها رو با مسخرگی میزنی و بلند بلند شروع میکنی به خندیدن، اما قیافهی جدی و خشکش، صدات رو خفه میکنه و فقط میتونی آروم بگی "چیزیم شده دکتر؟" هیچی نمیگه و فقط نگام میکنه! میگم "این سر دردا نشون دهندهی مریضیای چیزیه؟" سرش رو میندازه پایین و دوباره کرکرهی پنجره رو میزنه کنار و به خیابون خیره میشه.. میگم "چقدر وقت دارم؟ معلومه؟" تو همون حالت میگه "معلوم نیست." میگم "حداکثر، حداقل هم نداره؟" گفت "حداکثر سه الی چهار ماه" یه خندهی عصبی میکنم، میگم "پس دیگه نه اینجا، نه هیچ کلینیک و بیمارستان دیگهای رو تا آخر عمر باقیموندهم که سه، چهار ماه باشه رو نمیبینم... هه! بچه که بودم، یه دفعه خواب دیده بودم که تو 21سالگی، میمیرم. واسه مامانم که تعریف کردم، چقدر فحشم داد! هه! به بابا میگم خودش بیاد ویزیتتون پرداخت کنه! بازم مرسی! کاری ندارین؟" میگه "خودم با بابات حرف میزنم. باشه؟" میگم "باشه" و میام بیرون.
از رسالت، یه خورده قبل از سیدخندان، پیاده میام تا A.S.P... فکرای جورواجور، همه کسایی که میشناختم، میشناسم، تازه شناختم... کسایی که دوستشون داشتم، دارم یا تازه دوستدارشون شدم... همه چیز و همه کس اومد جلوی چشمام... با خودم میگم "هی پسر! بریم اونور، دهنمون به گ..اس، یه بلایی سرم بیارن که فقط خودش بدونه...!"
همیشه با این قضیه مشکل داشتم که چرا اونوریا میگن دروغ 1آوریل و ما میگیم دروغ 13، آخه یک آوریل، یه روز قبل از 13 به دره.
منم چون تاریخ بلاگم میلادیه، تصمیم گرفتم به جای 13، توی 1 آوریل برگزار کنم. :دی
تو رو خدا فقط نزنید. :))
13 به در به همگی خوش بگذره.
بعدا نوشت: اینجا دو بار گفتم اونور، یکی اونجا که گفتم دهنمون، آره! اونجا منظور از آخرته بابا! اون یکی هم که معلومه. :دی
البته من به شعور خواننده بیاحترامی نمیکنم، ولی خوب احتمالات هم باید سنجیده بشه دیگه.
یه چند وقتی بود شدید رو فاز غم بودم.
دیگه حال خودم هم از خودم به هم میخورد.
چه برسه به خوانندهی بیقانون...
خلاصه این شد که تصمیم گرفتم یه مدت ننویسم.
اما دیدم انگار این یه مدت زیاد هم طول نکشیدها...
حالم تقریبا اومده سر جاش، یعنی نه اینکه مشکلات کم شده باشه.
زیادتر هم شده.
اما خوب، دیگه رگ بیخیالی کلفتتر شده و کلا بیخیالی رو تی کشیدن، خیلی بهتر و سادهتر از اونای دیگهس.
بالاخره فردی به سن و سال من، هر چقدر هم حوصلهی هیچی رو نداشته باشه، یه سری آرزو داره که همه میگن " فلانی جوونه! هنوز کلی آرزو داره!"
اما خوب وقتی که از رسیدن به همهی آرزوهات نا امید بشی، میری رو فاز غم و فقط چرندیات به خورد خودت و رفقات میدی دیگه، غیر اینه؟
درست زمانی که دیگه حس میکنی داری رو پا میشی و میتونی دوباره مثل سابق بری سراغ کارایی که میکردی و حال و کیف و اینا.
یه سر درد قدیمی شروع میشه.
ولی این بار که میری پیش پزشک، بهت نمیگه چیزی نیست.
نمیگه به خاطر عصبی بودنته.
نسخهی پر از مسکن بهت نمیده و خیلی چیزهای دیگه رو نمیگه و نمیده و ازت نمیخواد.
پزشک سرش رو میندازه پایین، یه تکونی بهش میده و اینور اونورش میکنه، دوباره میاره بالا و خیره به چشمات نگاه میکنه، عینکش رو برمیداره و یه فشاری با انگشتاش به چشماش میده، انگشتاش خیس میشه، انگار که میخواد جلوی اشکاشو بگیره، دستمالش رو برمیداره و شیشه عینکش رو تمیز میکنه، محتویات دماغش رو میکشه بالا.. همینطوری که منتظر داری به لبهاش نگاه میکنی که یه حرفی بزنه، از حرکتش خندهت میگیره و بازم به سکوتت ادامه میدی.. پزشک دوباره عینکش رو میذاره سر جاش، یه نگاه به تمام وجودت میندازه، انگار که میخواد از تک تک رازهای درونت سر در بیاره.. با خودت میگی "دُکی چرا عوض فک زدن، داری به قد و بالای رشیدم نگاه میکنی؟" بازم نیشت از فکری که کردی باز میشه.. میگه "پسرم چند سالته؟" میگم "21 و اندی، چطور؟" میگه "همینطوری" میگم "آخه؟" فقط یه آه میکشه. از پشت میزش بلند میشه و میره کنار پنجره و به خیابون نگاه میکنه.. میگه "12،13سال پیش که بابات این کلینیک و اون بیمارستان رو میساخت.....(ادامهی خاطرات) تو یه برادر هم داری! درسته؟" میگم "آره دکتر! من کلی کار دارما، کلی قرار مدار دارما، کلی آقا و بانو هست که باید ببینم، انقدر علافم نکن! دیگه منو که از قبل تولد میشناسی! بگو! من تحملش رو دارم!" تمام حرفها رو با مسخرگی میزنی و بلند بلند شروع میکنی به خندیدن، اما قیافهی جدی و خشکش، صدات رو خفه میکنه و فقط میتونی آروم بگی "چیزیم شده دکتر؟" هیچی نمیگه و فقط نگام میکنه! میگم "این سر دردا نشون دهندهی مریضیای چیزیه؟" سرش رو میندازه پایین و دوباره کرکرهی پنجره رو میزنه کنار و به خیابون خیره میشه.. میگم "چقدر وقت دارم؟ معلومه؟" تو همون حالت میگه "معلوم نیست." میگم "حداکثر، حداقل هم نداره؟" گفت "حداکثر سه الی چهار ماه" یه خندهی عصبی میکنم، میگم "پس دیگه نه اینجا، نه هیچ کلینیک و بیمارستان دیگهای رو تا آخر عمر باقیموندهم که سه، چهار ماه باشه رو نمیبینم... هه! بچه که بودم، یه دفعه خواب دیده بودم که تو 21سالگی، میمیرم. واسه مامانم که تعریف کردم، چقدر فحشم داد! هه! به بابا میگم خودش بیاد ویزیتتون پرداخت کنه! بازم مرسی! کاری ندارین؟" میگه "خودم با بابات حرف میزنم. باشه؟" میگم "باشه" و میام بیرون.
از رسالت، یه خورده قبل از سیدخندان، پیاده میام تا A.S.P... فکرای جورواجور، همه کسایی که میشناختم، میشناسم، تازه شناختم... کسایی که دوستشون داشتم، دارم یا تازه دوستدارشون شدم... همه چیز و همه کس اومد جلوی چشمام... با خودم میگم "هی پسر! بریم اونور، دهنمون به گ..اس، یه بلایی سرم بیارن که فقط خودش بدونه...!"
همیشه با این قضیه مشکل داشتم که چرا اونوریا میگن دروغ 1آوریل و ما میگیم دروغ 13، آخه یک آوریل، یه روز قبل از 13 به دره.
منم چون تاریخ بلاگم میلادیه، تصمیم گرفتم به جای 13، توی 1 آوریل برگزار کنم. :دی
تو رو خدا فقط نزنید. :))
13 به در به همگی خوش بگذره.
بعدا نوشت: اینجا دو بار گفتم اونور، یکی اونجا که گفتم دهنمون، آره! اونجا منظور از آخرته بابا! اون یکی هم که معلومه. :دی
البته من به شعور خواننده بیاحترامی نمیکنم، ولی خوب احتمالات هم باید سنجیده بشه دیگه.
۸ نظر:
"هی پسر! بریم اونور، دهنمون به گ..اس، یه بلایی سرم بیارن که فقط خودش بدونه...!"
جرئت داري همين ور بموووون!!! :-L
ای الهی که درد بی درمون نگیری ..دیوونه زهره ترک شدم
خیلی قشنگ نوشته بودی
کاملا تاثیرگذار بود
:دی
خوشت مياد با احساس آدما بازي كني آيا ؟؟؟
Ey vaaaaaaaaay, tarsondim khaleeeeeee, divoneeeeeeee
((:
حدس میزدم ممکنه یه همچین پایانی داشته باشه
ولی ایده ت قشنگ بود
هپی نیو قالب :دی
داشتم خودم رو برای نوشتن یک نظر امید دهنده آماده میکردم که دیدم بعله سر کار رفتم و باید برای کتک زدن شما خودم رو آماده کنم
ارسال یک نظر