۱۳۸۹ فروردین ۱۲, پنجشنبه

بچه که بودم، خوابشو دیده بودم

یه چند وقتی بود که فاصله زمانی بین پست‏هام کم شده بود.
یه چند وقتی بود شدید رو فاز غم بودم.
دیگه حال خودم هم از خودم به هم می‏خورد.
چه برسه به خواننده‏ی بی‏قانون...
خلاصه این شد که تصمیم گرفتم یه مدت ننویسم.
اما دیدم انگار این یه مدت زیاد هم طول نکشیدها...
حالم تقریبا اومده سر جاش، یعنی نه اینکه مشکلات کم شده باشه.
زیادتر هم شده.
اما خوب، دیگه رگ بی‏خیالی کلفت‏تر شده و کلا بی‏خیالی رو تی کشیدن، خیلی بهتر و ساده‏تر از اونای دیگه‏س.
بالاخره فردی به سن و سال من، هر چقدر هم حوصله‏ی هیچی رو نداشته باشه، یه سری آرزو داره که همه می‏گن " فلانی جوونه! هنوز کلی آرزو داره!"
اما خوب وقتی که از رسیدن به همه‏ی آرزوهات نا امید بشی، میری رو فاز غم و فقط چرندیات به خورد خودت و رفقات می‏دی دیگه، غیر اینه؟
درست زمانی که دیگه حس می‏کنی داری رو پا می‏شی و می‏تونی دوباره مثل سابق بری سراغ کارایی که می‏کردی و حال و کیف و اینا.
یه سر درد قدیمی شروع می‏شه.
ولی این بار که می‏ری پیش پزشک، بهت نمی‏گه چیزی نیست.
نمی‏گه به خاطر عصبی بودنته.
نسخه‏ی پر از مسکن بهت نمی‏ده و خیلی چیزهای دیگه رو نمی‏گه و نمی‏ده و ازت نمی‏خواد.

پزشک سرش رو می‏ندازه پایین، یه تکونی بهش می‏ده و اینور اونورش می‏کنه، دوباره میاره بالا و خیره به چشمات نگاه می‏کنه، عینکش رو برمی‏داره و یه فشاری با انگشتاش به چشماش می‏ده، انگشتاش خیس می‏شه، انگار که می‏خواد جلوی اشکاشو بگیره، دستمالش رو برمی‏داره و شیشه عینکش رو تمیز می‏کنه، محتویات دماغش رو می‏کشه بالا.. همینطوری که منتظر داری به لب‏هاش نگاه می‏کنی که یه حرفی بزنه، از حرکتش خنده‏ت می‏گیره و بازم به سکوتت ادامه می‏دی.. پزشک دوباره عینکش رو می‏ذاره سر جاش، یه نگاه به تمام وجودت می‏ندازه، انگار که می‏خواد از تک تک رازهای درونت سر در بیاره.. با خودت می‏گی "دُکی چرا عوض فک زدن، داری به قد و بالای رشیدم نگاه می‏کنی؟" بازم نیشت از فکری که کردی باز می‏شه.. می‏گه "پسرم چند سالته؟" می‏گم "21 و اندی، چطور؟" می‏گه "همینطوری" می‏گم "آخه؟" فقط یه آه می‏کشه. از پشت میزش بلند می‏شه و می‏ره کنار پنجره و به خیابون نگاه می‏کنه.. می‏گه "12،13سال پیش که بابات این کلینیک و اون بیمارستان رو می‏ساخت.....(ادامه‏ی خاطرات) تو یه برادر هم داری! درسته؟" می‏گم "آره دکتر! من کلی کار دارما، کلی قرار مدار دارما، کلی آقا و بانو هست که باید ببینم، انقدر علافم نکن! دیگه منو که از قبل تولد می‏شناسی! بگو! من تحملش رو دارم!" تمام حرف‏ها رو با مسخرگی می‏زنی و بلند بلند شروع می‏کنی به خندیدن، اما قیافه‏ی جدی و خشکش، صدات رو خفه می‏کنه و فقط می‏تونی آروم بگی "چیزیم شده دکتر؟" هیچی نمی‏گه و فقط نگام می‏کنه! می‏گم "این سر دردا نشون دهنده‏ی مریضی‏ای چیزیه؟" سرش رو می‏ندازه پایین و دوباره کرکره‏ی پنجره رو می‏زنه کنار و به خیابون خیره می‏شه.. می‏گم "چقدر وقت دارم؟ معلومه؟" تو همون حالت می‏گه "معلوم نیست." می‏گم "حداکثر، حداقل هم نداره؟" گفت "حداکثر سه الی چهار ماه" یه خنده‏ی عصبی می‏کنم، می‏گم "پس دیگه نه اینجا، نه هیچ کلینیک و بیمارستان دیگه‏ای رو تا آخر عمر باقی‏مونده‏م که سه، چهار ماه باشه رو نمی‏بینم... هه! بچه که بودم، یه دفعه خواب دیده بودم که تو 21سالگی، می‏میرم. واسه مامانم که تعریف کردم، چقدر فحشم داد! هه! به بابا می‏گم خودش بیاد ویزیتتون پرداخت کنه! بازم مرسی! کاری ندارین؟" می‏گه "خودم با بابات حرف می‏زنم. باشه؟" می‏گم "باشه" و میام بیرون.
از رسالت، یه خورده قبل از سیدخندان، پیاده میام تا A.S.P... فکرای جورواجور، همه کسایی که می‏شناختم، می‏شناسم، تازه شناختم... کسایی که دوستشون داشتم، دارم یا تازه دوست‏دارشون شدم... همه چیز و همه کس اومد جلوی چشمام... با خودم می‏گم "هی پسر! بریم اونور، دهنمون به گ..اس، یه بلایی سرم بیارن که فقط خودش بدونه...!"
همیشه با این قضیه مشکل داشتم که چرا اونوریا می‏گن دروغ 1آوریل و ما می‏گیم دروغ 13، آخه یک آوریل، یه روز قبل از 13 به دره.
منم چون تاریخ بلاگم میلادیه، تصمیم گرفتم به جای 13، توی 1 آوریل برگزار کنم. :دی
تو رو خدا فقط نزنید. :))
13 به در به همگی خوش بگذره.

بعدا نوشت: اینجا دو بار گفتم اونور، یکی اونجا که گفتم دهنمون، آره! اونجا منظور از آخرته بابا! اون یکی هم که معلومه. :دی
البته من به شعور خواننده بی‏احترامی نمی‏کنم، ولی خوب احتمالات هم باید سنجیده بشه دیگه.

۸ نظر:

PrinCe.deviL گفت...

"هی پسر! بریم اونور، دهنمون به گ..اس، یه بلایی سرم بیارن که فقط خودش بدونه...!"


جرئت داري همين ور بموووون!!! :-L

خانومی گفت...

ای الهی که درد بی درمون نگیری ..دیوونه زهره ترک شدم

نیکی گفت...

خیلی قشنگ نوشته بودی
کاملا تاثیرگذار بود
:دی

دل آرا گفت...

خوشت مياد با احساس آدما بازي كني آيا ؟؟؟

مژده گفت...

Ey vaaaaaaaaay, tarsondim khaleeeeeee, divoneeeeeeee

ناشناس گفت...

((:
حدس میزدم ممکنه یه همچین پایانی داشته باشه
ولی ایده ت قشنگ بود

دل آرا گفت...

هپی نیو قالب :دی

رها# گفت...

داشتم خودم رو برای نوشتن یک نظر امید دهنده آماده میکردم که دیدم بعله سر کار رفتم و باید برای کتک زدن شما خودم رو آماده کنم