۱۳۸۹ فروردین ۲۷, جمعه

4:46

کاش من یکی رو داشتم که بهم می‌گفت، نه! یعنی بهم حالی می‌کرد. آخه خودم که این چیزها رو نمی‌فهمم...
کاش یکی بود حالیم می‌کرد که وقتی ساعت یک و نیم می‌ری بخوابی، اگه 2 بار غلت زدی و خوابت نبرد، خوب حتما یه مرگیت هست دیگه. باید پاشی بشینی اینجا که یه خورده دیگه کالری از چشمات بسوزونی، بعد بری بخوابی.. اما چون کسی نیست، من تا 4:19 توی تختم غلت می‌زنم و به کلیه‌ی بدبختی‌هام فکر می‌کنم. غیر از اینکه بزرگترین بدبختیِ حال حاضرم اینه که هنوز خوابم نبرده.
اینه که الان میام و می‌شینم اینها رو می‌نویسم روی دیوار بلاگم.
حتی یکی نیست الان، یعنی دقیقا تو همین ساعت، نه تو همین لحظه به من بگه اینجا که فیس‌بوک نیست، می‌گی دیوار... اما این یکی مهم نیست...

۱ نظر:

ناشناس گفت...

چرا اینجا دیوار فیس بوک نیست؟
مگه اینجا بی قانون نیست؟ خب وقتی قانونی نداره پس دیوار فیس بوک هم میتونه باشه دیگه! :دی