عادت كرده بودم ارغوانِ عليرضا قربانى رو كه گوش مى دم، اشكم بياد و به عكساش زل بزنم…
حالا كه ديگه نه عكساش هست، نه نوشته هاش، نه اثرى، فقط باهاش همخونى مى كنم و اشكم مياد…
عه عه عه! كلى وقت بود فكر كرده بودم خوب شدم…
من در اين گوشه ى خاموش فراموش شده
ياد رنگينى در خاطر من گريه مى انگيزد
گريه مى انگيزد…
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر