يه وقتايى هست، هر چى دم دستت بياد رو بايد محكم بگيرى، انقدر محكم نگه دارى و تكيه گاهت كنى تا كه شايد پاهايى كه شل شدن و دارن باعث سقوطت مى شن رو استوار نگه دارى. انگارى اينكه مى گن پات قلب دومته فقط اينطورى نيست كه بگن، انگارى راست بگن، اون فشارى كه توى سينه ت حس كردى به قلبت اومده به پاهات هم اومده.
آخه هيچكس نبايد بدونه پشت نقابت چه خبره.
مى دونى كه اين قانون كاره، بايد خوب شد، بايد خوب بشى، بايد به حال خودشون بيان پاهات.
مث سنگ موندن كه آسون نيست، هى بخواى بخورى به اين طرف و اون طرف تا كه خط و خشات صاف شن. فقط نكنه يه وقت طورى بخورى زمين خورد بشى.
آره، يه وقتا تازه به خودت مياى و مى فهمى چقدر ياد گرفتى حفظ ظاهر كنى، آدمايى كه تمام روز كه هيچ تقريبن تمام زندگيت رو باهاشون گذروندى از ظاهرت هيچ نمى فهمن.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر