سر صبحى با دنده ى چپى بس تخمى بيدار شدم.
دنده ى چپ به خودى خود تخمى هست، حال فك كن كه دنده ى چپت، تخمى هم باشه.
باز دوباره سرم درد مى كرد.
فكر كنم ساعت هفت و پنج دقيقه بود، نشستم لل تخت، به تخت خالى داداشم نگاه كردم، شست و اشاره م رو روى چشمام فشار دادم، بعد يه كم شقيقه هام رو دو دستى مالش دادم و چشمامو دوباره باز كردم، تمام حواسى كه تو اون لحظه مى تونستم جمع كنم رو براى تمركز روى تعادلم و اينكه چشمام سياهى - يا به قول بعضيا سيايى - نره جمع كردم و بلند شدم.
انقدر بد خوابيده بودم كه وقتى رفتم رو فرنگى نشستم و سرمو به ديوار تكيه دادم، براى چن دقيقه اى خوابم برد.
صداى آلارم گوشى كه روى تختم بود، بيدارم كرد.
حتا يادم نمياد خودم رو تو آينه نگاه كرده باشم، صورتم رو فقط با تماس آبى كه به صورتم مى خورد شستم. باز هم فين كردم و طى چند روز متوالى خونى بود. فكر كردم به سلومتى كه دارم مى ميرم، تلخند زدم و مسواكمو برداشتم، با چشماى بسته مسواكمو زدم، هنوز آلارمم روشن بود. خاموشش كردم. به انتظار تكست صب بخير گوشى رو باز كردم، سر جاش بود، لبخند زدم، درد سرم افزون شد. جوابش رو دادم و بلند شدم حاضر شم.
پشت ميز صبونه كه بودم مادرم نشست بغل دستم، انقدر نزديكم نشست كه بوى خوبش ميومد زير دماغم، گفت چرا ريشتو نمى زنى؟ گفتم هفته اى يه بار بسه ديگه، با تعجب هفته اى يه بار؟ از كى تا حالا؟ گفتم براى چى؟ براى كى بزنم؟ همينطورى خوبه.
بغلم كرد، گفت نمى خواى برى دنبال مداركت؟ گفتم نه، گفت چرا؟ گفتم هر وقت خواستم ادامه ش بدم مى رم مى گيرم، بهتره الان دانشگاه باشه، با يه صدايى كه معلوم بود مى خواد ذوقش رو مخفى كنه چون از شلوغ بازى خوشم نمياد گفت مگه مى خواى ادامه بدى؟ گفتم الان نه، سال ديگه، امسال رو بگذرونم. هيچى نگفت، با خودم مى گفتم طفلك. دلم مى خواست انقدر به پاى ماها نمى سوخت. يه لحظه چشام خيس شد و همون لحظه دوباره خشك شد، انگار چشمام اشكاشو هورت كشيده باشن. نمى دونم چه جورى.
بش گفتم قرار بود برام وقت آزمايش خون بگيرى گرفتى؟ گفت از دكترت بايد وقت بگيرم، نه از آزمايشگاه كه! گفتم باشه.
زدم بيرون، تو كوچه مثل هر روز چشمم دنبال ديدن همسايه ى پير و خوش مشربمون بود كه هم مسيريم، نبود، رفتم، ايستادن جايز نبود.
دفتر كه بودم از سردرد سرمو با دستام فشار مى دادم، فك كردم آيا هنوزم ادويل هاى ٤٠٠ گرمى بى رنگ گير مياد تو داروخونه ها؟ خدارو شكر كه انقدر كار داشتم، نه فقط وقت براى سر خاروندن كه وقت براى فكر كردن هم نداشتم.
چك هايى كه از مشترى ها جمع شده بود رو بردم بانك، از حواسپرتى سندهاى حسابدارى رو چن بار چك كرده بودم، اعداد مو نمى زد، همه ى كارهام دقيق انجام شده بود، اما يادم رفته بود مهر وصول به حسابم رو پشت چك ها بزنم.
تموم كه شد، ديگه يادم نبود براى خفظ تعادلم تمركز كنم.
از پله ها كه ميومدم، سرم گيج رفت، چند پله اى رو پرت شدم پايين، فقط پاى پيچ خورده ام درد مى كند، احتمالن درد كمرم فردا نمود پيدا كند كه بدنم خنك شد.
منى كه يازده شب رسيدم خونه، بعدش هم دوش آبگرم گرفتم براى تسكين دردهام، هنوز حرارت تنم معمولى نشده، چقدر گرممه، شايد هنوز حاليم نيست.
چقدر اين وسط تا حالا چرتم برده، اينو پابليش كنم و كپه ى مرگم رو بگذارم. :)
بى ويرايش
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر