۱۳۹۲ آذر ۱۰, یکشنبه

484

نمی‌دونم چرا انقدر حس کوفتگی داشتم تو تمام تنم.
بعد از نهار، ولو شدم رو کاناپه که یه خورده استراحت کنم.
حوصله حرف زدن نداشتم.
برام چای آورد، با لیوان خودش رفت.
چای رو که خوردم، فک کنم ساعت دو بود.
خوابم برد.
با جوراب خوابیدن من از عجایب طبیعتمه.
هر بار با صدای وایبر بیدار می‌شدم، جواب می‌دادم و دوباره می‌خوابیدم.
صدام کرد، گفت پاشو روی سه نفره بخواب، چشمامو باز کردم که یعنی متوجه حرفات شدم ولی حالشو ندارم، خوابیدم.
دوباره با ویبره‌ی گوشی از مسیج‌های وایبر بیدار شدم، دیدم روم پتو انداخته، حس درآوردن دستم از زیر پتو رو نداشتم، خوابیدم.
طرفای پنج بود که از فشار مثانه بیدار شدم و نشستم.
دیدم خودش روی کاناپه‌ی بغلی خوابیده، لبخند اومد رو لبم که من با این هیکل روی یه نفره خوابیدم و اون روی سه نفره، پتویی روش نیست، گوله شده از سرما، پا شدم پتو رو انداختم روش.
با چشمای بسته گفت می‌ری؟ گفتم آره.
خوابید.
رفتم دستشویی و بعد هم کلن رفتم.

هیچ نظری موجود نیست: