۱۳۹۰ اسفند ۱۵, دوشنبه

اتاق یا حتا خانه کتانی؟ بیچ پلیز*

داشتم پست آخر سلمان رو می‌خوندم که ذهنم تراوشاتی کرد و اقدام به نوشتن کردم.
می‌دانید؟ آدمی وقتی انقدر مفلوک - خودم را می‌گویم - باشد که در سن بیست و سه سالگی بر خلاف تمامِ.. نمی‌دونم بگم تمام آرمان‌هایش، معیارهایش، اهدافش، آرزوهاش یا چی، در خانه‌ی پدرش زندگی کند، به هر حال باس مشکلات که چه عرض کنم، هر روز به منِ درون آینه‌اش نگاه کند و بگوید خفه شو، تقصیر خودت هست.
البته می‌دانید؟ می‌خواستم مرگ خودم یک چیزی تعریف کنم که به اینکه چقدر شاهکارم بخندید و شاید هم گریه کنید، ولی اینکه با فلاکت شرو کردم، دلیل‌ش این بود که بعد از این همه سال هنوز با برادرم هم اتاقی‌ام.
به دلیل همین هم اتاقی بودن که معنیِ آن رومیِ آن طرفی‌ها را اصلن نمی‌دهد که خب همه می‌دانیم آن رومی اینجا هم‌خونه‌ست، نه هم اتاقی.
آره، داشتم می‌گفتم، به خاطر همین هم اتاق بودن، تخت‌هامون رو طوری گذاشتیم که خب بالای تخت من تقریبن یه سی سانتی فضای خالی هست، دلیلش بماند که از معماری‌ست، ولی بهرحال دسترسی به اون فضای خالی بسی سخت است و حوصله می‌خواهد که خب حوصله هم یخت! البته قابل مشاهده هست، فقط قابل دسترسی نیست.
الان نزدیک به یک هفته، بلکن بیشتره که یه سوسک تقریبن به طول شیش یا شاید هم هفت سانت که شاخک‌هایش هم تقریبن به همین مقدار طول دارد، افتاده اونجا روی سرامیک‌ها، بالای تختم، چپ کرده است بدبخت، انگار سم‌های اتاق ما انقدر که شسته نمی‌شود جاودان است، برای همیشه سوسک‌ها را خواهد کشت. خلاصه‌ی مطلب اینکه هر روز که از خواب پا می‌شم و یه خورده کش میام تا ببینم حس‌ش هست قبل از رفتن به دفتر برم بیرون راه برم یا نه که خب در نود درصد مواقع هم حس‌ش نیست و شرو می‌کنم قدم زدن توی سالن و یه نگاهی هم به لاشه‌ی سوسک بدبخت می‌ندازم که ببینم اگر مورچه دورش جم شده بلخره برم ورش دارم که هنوز که هنوزه جم نشده، این مورچه‌ها دقیقن چه غلطی می‌کنن جدیدن، من نمی‌دونم! شاید هم از خاصیت همون سمه‌ست که این طرف‌ها پیدایشان نمی‌شود.
انی‌وی اگر مورچه‌ها نیایند و نخواهند ببرند و گندکاری دیگری هم رخ ندهد، ما که تا الان بهش وقعی ننهادیم، بعدن هم نمی‌نهیم. یحتمل پرونده‌ش شامل مرور زمان می‌شه و مادر طبیعت توسط سرامیک‌های خونه‌مون خود به خود تجزیه‌ش می‌کنه.

* از تاثیرات 9GAG است.

۱ نظر:

ناشناس گفت...

قربونت برم تو توی ۲۳ سالگی شاکی هستی... من دارم به ۲۹ میرسم و هنوز دارم تو خونه پدری زندگی میکنم
واقعا با خانواده مشکلی ندارم، اما دیگه بسه