بعد از گودر من و موندم و یه بار، یه کوله؟ یه خورجین؟ یه صندوق عقب؟ نمدونم، شاید خرابه، مثلن خرابهای از کسشر.
ولی بیش از هر چیز همون شبیه باره انگار، منم مثلن الاغی که سر بالایی امامزاده هاشم رو میخوام برم بالا، منتها انقدر که سنگینه نمیکشم که برم، دنده سنگین میخواد که من ندارم، راستی هنوزم خر و قاطر هست اونجا؟ فکر کنم از هفت هشت سالگی تا حالا اون اطراف پیاده نبودم، یادمه تو همون سنین که بودم، چار پنجتا فسقل بودیم که دست هم رو گرفته بودیم به گفته ننه باباها تا گم نشیم و میرفتیم بالا، دست چپم تو دست پسر عمههه بود و روم طرف دیگه که یه فشاری از پشت به دستم میومد، فکر کردم یکی دیگه از بچهها میخواد دست ما رو از هم باز کنه و رد شه، بدون برگشتن طرفش محکم دست پسرعمهم رو گرفته بودم که دیدم فایده نداره، زورش خیلی زیاده، برگشتم که یه آبداری نثارش کنم که دیدم کلهی یه خر سفید داره به دستم فشار میاره. جیغ زدم در رفتم.
حالا اصلن موضوع چسناله کردن از نبود این و بودن آن نیست. چرا که مدتها پیش نبود گودر رو دایورت کردیم و بودن پلاس را حساب نکردیم، مسلمن به تخممان خب.
بگذریم، نه اینکه موضوع خودسانسوری باشدها، نع، دلم میخواد مثلن مرگ خودم یه کمی اینجا پاک و پاکیزهتر بنویسم تا انسانها متشخص گر گذری کردند از این اطراف عنشان نگیرد. ولی خو مثلن واژهای نیست که عن گرفتگی رو بشه باهاش تطابق داد.
اینکه من بعد ان روز اومدم دوباره یه پستی بنویسم، موضوعی بود که نمیدونستم حقیقتن کجا بنویسم، موضوعی که محیط گودر رو میطلبید، ربط به فیسبوک داشت، ولی خود فیسبوک محیط مزخرفی داره که از نوشتن چیزهای خیلی ساده آدمی حالش بهم میخورد، خصوصن حالا! فکرش رو بکن، الانی که تصویر خواهرزادهی چندروزهام بالاترین پست روی وال فیسبوکم هست، بیام از چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بنویسم. که چی باشه؟ اینکه چرا من تو هر پیجی از فیسبوک میرم، ساجسشن پیج انجمن ایرانیان کسخل هم اون گوشه هست! درست که خودم رو به کسخولیت قبول دارم، ولی انجمن باس در و پیکر داشته باشه، نه اینکه هر کی رد شد سر خر رو کج کنه بیاد توش که! اوه، حالا اون اول که شرو کردم به نوشتن کلی راجب این قسمت از پست ایدهی کسشر داشتم ولی خو انقدر خره رو کش دادم، همهش پرید.
دیروز خواهرم میگفت تازگی رفته کلاس ماساژ، به شوخی میگفت وقتی بیاد ایران میخواد مطب بزنه، گفتم منشی نمیخوای؟ منشیت بشم من، گفت نه، تو خوراک اینی که الگو بشی، گفتم هوم، اونوقت هفتهای یه بار باس برم اپیلاسیون. گفت خاک تو سرت، بابام هم بغل دستم بود، زد تو سرم.
حالا چرا اینو گفتم؟ این نمونهای از خالی نشدن کسشر از بدن منه، اوناییش که سر ریز میکنه تو محیط خونواده گفته میشه که البته حالا این نمونه خیلی استریلی بود، حضور ذهنم در همین حد بود فقط.
خسته شدم انقد که راه رفتم و شر و ور نگفتم.
0 نظر:
ارسال يک نظر