۱۳۹۰ خرداد ۲۸, شنبه

فک و فامیلی که داریم

من هی می‌گم پاتختی رو بهتره فقط بانوان تشریف فرما شن، گوش نمی‌دن که!
اینطوری می‌شه که یه ورم بابابزرگ و یه ورم مامان‌بزرگ می‌شینن و خوشگلا رو نشونم می‌دن می‌گن این دختر فلانیه، ببین چه خوشگله، خوب نگاش کن، قشنگ نگاه کن، کمالاتش اینطوریه اونطوریه. من بگم خرید نیومدم که! مامان‌بزرگ بگه وا! مادر؟ این حرفا چیه؟ بابابزرگ بگه اومدی و داداش‌ت نخواست زن بگیره، این چیزا که نوبتی نیست باباجان. ناخودآگاه بزنم تو پیشونیم، ملت برگردن نگاه کنن، یه سری بخندن، مامان‌ از اون طرف سالن شرمسار و متسف بشه از عادت همیشگی فرزند آخرش، من خنده‌م بگیره از وضیت موجود، بعد بابابزرگ بگه فلانی رو ببین چه قشنگه، به به، به به! بگم بع بع، بعبع! اون بگه این چه مدلشه باباجان؟ بخوام جم و جور کنم بگم از سر ذوقه! چهره‌ش شکفته شه بگه خوشت اومده ازش؟ من بگم نه، اون نا امید بشه از من، دوباره کیس بعدی بیاد وسط و مامان‌بزرگ بگه رقص‌ت خوبه؟ من بگم چطور؟ اون بگه آخه فلانی خیلی قشنگ می‌رقصه، بگم خب به من چه ربطی داره اصن؟ جواب بده وا! خب دوماد باید بلد باشه پا به پای عروس برقصه مادر، دلم بخواد عر عر کنم که تا کجای کارو پیش رفته و فقط بگم جونم بهت، کارت خیلی درسته و نظاره‌گر دختری باشم که چای آورده و نگاه خطرناک بابابزرگ و نقشه کشیدن برای من

هیچ نظری موجود نیست: