۱۳۹۰ خرداد ۱۵, یکشنبه

این خرداد چرا اینطوری می‌کنه با ما؟

هم‌بازی بچگی بودیم.
بزرگ‌تر که شدیم بخاطر محرم و نامحرمی‌هایی که قرار بود رعایت بشه دیگه با هم نمی‌پریدیم، ولی تو خلوت بازم شیطنت‌های بین خودمون رو داشتیم.
گذشت...
چند سالی بود ندیده بودمش، تقریبن از همون دوران بلوغی که دخترا طی می‌کنن و بعضیاشون قیافه‌هاشون کلن عوض می‌شه و یه وقتا اساسی خوشگل‌تر می‌شن. تا همین عید که رفته بودیم خونه‌ی یکی از فامیلا و اونجا دیدمش، اولش که نشناختم، تا گفتن این فلانیه، همینطوری با چشمای گشاد شده از حیرت داشتم نگاش می‌کردم که داداشم به پام لگد زد، نگاش کردم، گفت مرتیکه دختره رو خوردی. گفتم چه برو تو گلویی شده! اون روز گذشت و بخاطر وجود سن بالاهای فامیل نشد هیچ حرفی زد یا حرکتی کرد تا چند روز بعدش که اومدن خونه‌مون بازدید... فهمیدم شریف قبول شده و از بابام تو همون نیم ساعتی که اونجا نشسته قول گرفته که براش آزمایشگاه جور کنه و ... برگشتم بهش گفتم من دور و برم آدمِ خوشگل یا آدمِ باهوش زیاد دیدم، ولی آدمی ندیدم که هم خوشگل باشه و هم باهوش. جمع یه خورده خندید، گفت یعنی من باهوشم و خوشگل نیستم یا برعکسش؟ گفتم نه دیگه، تو هم خوشگلی هم باهوشی، گفت پس چی؟ گفتم آدم نیستی. این دفه نشیمن از خنده منفجر شد. نتونست جوابی بهم بده...
امروز بعد نهار هنوز نشسته بودیم پشت میز به چرت و پرت گفتن و خندیدن که گوشی بابام زنگ خورد و رفت اون طرف صحبت کردن، داشت راه می‌رفت و میومد اینور که همه از قیافه‌ش فهمیدن اتفاقی افتاده و ساکت شدن، دستش که گوشی رو گرفته بود می‌لرزید، تون صداش که همیشه بالاتر از حد معمولیه خیلی آروم شده بود، چند بار با حال داغونش گفت انا لله و انا اليه راجعون و وقتی قطع کرد، گفت سحر، سحر دخترِ...
لعنتی‌ها رانندگی‌های تخمی‌تون رو بذارین واسه خیابون خلوت این شهر لعنتی، نه جاده قم به این شلوغی تو روز پونزدهم خرداد.
غیر از سحر یکی دیگه‌شون هم رفت، یه مرد که پدر دو بچه بود، همسرش بی پدر بزرگ شده و حالا دو تا بچه‌هاشم مث خودش شدن... :|

هیچ نظری موجود نیست: