الان پنجم نوامبره، ساعت کامپیوتر اینو میگه! من همیشه برعکس خیلیا که براشون سخته تاریخ میلادی و شمسی رو ذهنی مطابقت بدن، خیلی خوب از عهده این کار بر میام. آخه من آدمیم که تولدها رو ممولن فراموش نمیکنم. مثلن وقتی میدونم که تولد سارا دهم آبان است، دهم آبان هم که یکم نوامبره، پس حتمن میدونم پنجم نوامبر میشود چاردهم آبان، درسته! من همیشه این کار رو با تولدها انجام میدم، شهریور با تولد خودم، دی با شروع سال میلادی، فروردین با شروع سال شمسی و اینا دیگه! که خب این اصلن چه اهمیتی دارد؟ راستش اصلن هیچ مهمیّتی درش نیست! توی ده سال گذشته این اولین باره که من از تشدید استفاده میکنم. چرا؟ اینم نمدونم که خب اینم اهمیتی نداره، در واقه اینکه اونطور شرو کردم واس این بود که بگم پنج روز از نوامبر گذشته و من هنوز هیچ پستی ننوشتم برای بلاگم که البته یکی دو روز هم از اکتبر باس حساب کرد، الان که بحثش شده حتا میبینم قبلن خیلی بیشتر از این حرفام شده که چیزی ننویسم، ولی خو وقتی گودر نیست که چسناله کنیم یا به عبارتی چسنالههای باقی رو جا خودمون شر کنیم که انگار اون یکی لعنتی عین حرف منو زده که اوه! چقد ما لامصبیم و چقد شبیه هم، چه احساسای فیلانی و اینا! که البت گودر هیچ وقت مث فیسبوک نبود تا این دری وریا تلاوت کنی، همون شر کردن و لایک زدنا بس بود، اینا گفتن نداره البته، فقط چیزایی رو به یاد آدمی میاره که حسرت باقی میذاره، یادت میاره این چن سال تو این خرابشده گه گدار چه دلها دادی و قلوهها گرفتی. اصلن الان آی هو نو آیدیا! که این پست به کجا قراره بره. پوچ شدم من انگار، انگار که نه انگار البته، اثبات است. گودر گرچه املای منو نابود کرد که نبودش خود منو هم نابود کرده! ولی این است و هستش رسمن به فاک فنا داده منو، لازم به توضیح نیس که خب همه میدونن چی میگم. داشتم از کجا میگفتم؟ یا از چی میگفتم؟ نمدونم، مسلمن از اون شبایی نیست که حوصلهی دوباره از نو خوندن، ویرایش کردن و دقت داشته باشم، حال تو گویی مثلن اون موقهای که ویرایش میکردی چی تفت میدادی که الان بلابلابلاه. میگم شوما همهتون اینو میفمین وقتی آدمی ساعت از پی ساعت بگذره و فقط یک موسیقی رو گوش بده ینی چی؟ آخ، دیدی؟ گفتم ینی چی؟ و خب امشب با یه حال دیگهای اومده بودیم اینجا، جمعه بود، ولی جمعههه حس نشده بود، اصن نگرفته بود مارو، دیر گرفت لعنتی، دیر گرفت و تو اصلن هیچ میدونی ردیف مدیف بیای و ناعبود برگردی ینی چی؟ اینکه آدم باس برگرده خیلی غمگینه، باس یه رفتن گندهای باشه که آدم حتا فکر برگشت هم به ذهنش خطور نکنه، آره! یادمه یه زمانی خیلی دقت میکردم که توی نوشتههام کلمهی آدم رو جا خودم یا هر کس دیگهای نذارم، مثلن میگفتم حالا این آدم یا انسان یا هر موجود دیگهای که شوما اسمشو میذاری! البته این مال اون قدیماست، مثلن شیش یا شایدم هفت سال پیش، دیگه تخمم نیست که چطور بنویسم، فقط مینویسم همینطور، ینی نمینویسم که همینطوری میاد، هوم، وقتی از یه چیزی میگم، همون لحظه ده، بیستا مورد دیگه میاد تو ذهنم که اونارو بعد از نوشتن اون یه مورد بیارم توی نوشتهم، ولی وقتی به انتهاش میرسم، میبینم که هیچ کدوم رو یادم نمیاد و مجبورم بنوسیم هوم، وقتی از یه چیزی میگم، همون لحظه و الخ. بعله! الان ساعت نزدیک دوعه و من فردا صبح باهاس برم بازار رضا، لپتاپ خواهرم رو که دادم تعمیر بگیرم، آشناس طرف. خیلی این کارهست. لامصبیست واس خودش. همین دیشب بود اون یکی خواهرم میگفت توی هر دهتا کلمهت لااقل یکیش شده لامصب و من جواب داده بودم ببین چه موضوعات آس و لامصبی رو مطرح میکنم که باس لامصب رو انقدر تو حرفام به کار ببرم که وقتی این رو گفتم همگی ساکت و خیره نگاهم کردن و به یه حالت تعسف باری به ادامهی موضوعات قبلی پرداختن. آره، لپتاپ رو که گرفتم تازه باید بشینیم اونجا بعد از لاسهایی که هر دفه میزنیم با هم یه خورده کلکل کنیم که اون بگه حاجی نمیخواد باقی پول ما رو بده؟ حاجی اینجا بابای من است. منم تو جواب بش بگم اتفاقن بش گفتم این پول قاسم رو بریز و اونم گفت برو به قاسم بگو بره درشو بذاره. احتمالن شومام تا الان متوجه شدین که این اصطلاح رو پدر بنده خیلی استفاده میکنه، البته من هیچ دفهای بهش نگفتم که هر بار صوبت از پول اون میکنم یه الدنگ جان ضمیمهی کلامش به خود من هم میگه. البته تو کل خاندان یه منم که حریفشم و اصلن اینجا جاش نیست که بگم چگونه حریفشم. بعد از لاس زدنها بشینیم، صوبت از کامپیوتر سروری که قراره سفارش بدم بکنیم، ببینیم چقدر پول گیر من میاد این وسط، بلخره وقتی شما بخوای یه کیس سفارش بدی که 32گیگ رم کینگستون، سیپییو آی کور آی سون، ویدئو کارت 2گیگ جی تی 590 (احتمالن)، 12ترابایت هارد و خب باقیش هم یادم نیست. آره، وقتی بخوای یه همچین چیزی سفارش بدی، باس حساب کنی چقدر گیر خودت میاد و تازه بعدش بشینی راجب مونیتورهای ال سی دی و چندتا سیستم خوردهی دیگه که قراره به یکی از موسسات بفروشی حساب کتاب کنی. همه عالم و آدم البته میدونن کار من این نیست، ولی خب از پول خوب نمیشود گذشت. تازه فکر کن من دیشب نزدیک دو ساعت وقت گذاشتم فیلم Sting رو دیدم و بسی لذت بردم، با خودم متصور شدم که در زمان خودش چه غوغایی به پا کرده بوده این فیلم که در اون سالها، ینی 1973 هفت دانه اسکار برده. راستش رو بخوای خسته شدم از این شر و ور بی سر و تهی که بهم بافتم. از اون وقتاییه که آدم با خودش فکر میکنه آیا خوانندهای هست که به این سطور پایانی رسیده باشه؟ انیوی دیگر بس است. برم، برم که باس مرگ خودم فردا معاملات خوبی بکنم و حالش رو ببرم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر